X
تبلیغات
رایتل

من یک دکمه ام!

دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 13:49

تاخیر

تاخیر خر است...

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 15:37

۱۶سالگی یا ۱۷ سالگی :/

ازدپاج در سن پایین فاجعه ست. زود ازدواج نکنین :/

هیچی نمیتونم بگم...

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 00:12

گیجی

نوشتن از تو ، نه از تو نه، امشب من هستم و خودم.

شاید بهتره برم بخوابم، اما یه سری چیزا تو مغزم هی میچرخن و می چرخن. از همین لعنتی هایی که نمی دونی چی هستن. هی از این شاخه میپرن به اون شاخه. هی می نویسم و پاک میکنم.

 حسم خوب نیست. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم...

باید درس بخونم. چهارشنبه امتحان دارم. به جای درس خوندن نشستم اینجا و زل زدم به کیبورد. 

دارم به این فکر میکنم دلم چی میخواد؟

به اینکه الان کجا ایستادم. 


شاید یکم نقاشی بکشم بهتر بشم. 


شبتون زیبا.

دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت 22:19

گیتا گرکانی

گیتا گرکانی، نویسنده و مترجم.

دیشب ایشون رو‌ دیدم، میتونم بگم خیلی خیلی حساس و زودرنج هستن. درواقع من اینجوری حس کردم و دیدم.

یه کتاب بیشتر ازشون نخوندم، اما تو اون جلسه با توجه به بحث هایی که شد، اینجوری برداشتم کردم بیشتر مترجم خوبی هستن تا نویسنده ی خوب. 

کتابی که من خوندم، عنوانش “سایه ها” هست. کتاب در مورد دختری به اسم فرشته ست که تو گذشته ش خیلی اتفاقا افتاده که هیچ وقت واسه خودش حلشون نکرده و باعث شده زندگی الانش هم پوچ بشه. 

شاید خیلی از ماها تو بعضی مسائل تو گذشته مون گیر کردیم. شاید وقتشه یه سری چیزارو حل کنیم تا بتونیم از زمان حالمون اذت ببریم.


لازم به ذکر است، از تیپ خانم نویسنده خوشمان آمد بسی.

یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 13:55

مریم مقدس، عیسی مسیح و یوسف

الان دارم یه فیلم از شبکه های بیگانه نگاه میکنم، در مورد زندگی حضرت مریم هست، بعد جالب اینه‌که تو این فیلم پدر عیسی مسیح، یوسف هست. 

تا اونجا که من میدونم،یه سری مسیحی ها بر این باورند که حضرت مریم، باکره نبوده و یوسف شوهرش بوده.

یه سری ها هم میگن بعد از تولد عیسی مسیح، با یوسف ازدواج کرده. 

تو قرآن هم که همه مون میدونیم چی نوشته شده.


همین دیگه. من ندیده بودم این فیلم رو بر اساس این داستان. :)

پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ساعت 15:10

برق، انفجار، آتیش سوزی!

از آتیش سوزی خیلی می ترسم،  نشسته بودم آهنگ دانلود میکردم، بوی سوختن لاستیک میومد، یه چیز خیلی عادی، چون بارها اتفاق افتاده از بیرون این بو بیاد تو خونه. خب اولش فکر کردم مثل همیشه ست. اما بعد دیدم نخیر، بو هی بیشتر و بیشتر میشه.
تو این مواقع تنها کاری که میکنم اینه فیوز رو قطع کنم و شیر گاز رو هم قطع کنم. از انفجار می ترسم. 
رفتم فیوز رو قطع کردم، بعد دنبال بو رفتم، بله، سیم محافظ برق پشت میز در حال سوختن بود. مسلما همون موقع از پریز نکشیدمش، چون می ترسیدم یه چیزی بشه، بعد از یه ساعت دمپایی به پا دستمو بردم سمت دوشاخه، برق خفیفی از کف دستم عبور کرد. یه حس خیلی بد. مورموری که ترس همراهشه. دستمو پس کشیدم و رفتم یه پلاستیک آوردم و باپلاستیک دوشاخه رو از پریز بیرون کشیدم.

اینارو گفتم که اگه کسی نمیدونه تو این مواقع چکار کنه، بدونه بهترین کار اینه، گاز و برق رو قطع کنه چون کافیه یه جرقه، یه کار کوچولو مث روشن کردن چراغ، باعث انفجار و آتیش سوزی بشه،هرچند خیلیااا میدونن. 

شاد باشید.
چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 09:45

تاکسی

شاید شماها یادتون نیاد اما یه زمانی تاکسیا دو نفر رو روی صندلی جلو جا میدادن :))

چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 09:19

خواب آلودگی

امروز صبح، پتو و بالش و تخت جان همچین منو در آغوش کشیده بودن که جدا شدن ازشون خیلی خیلی سخت بود.

با خودم کلی کلنجار رفتم تا تونستم از تخت جان جدا بشم و الان با خواب آلودگی دارم میرم کلاس.

آیا این منصفانه ست، موسسه اینقدر دور باشه به من و به دوستام  نزدیک؟


سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 18:33

لنگ

مشکل این نیست که یه جای کار می لنگه، مشکل دقیقا اینه که نمی دونیم کجای کار می لنگه و یا نمی دونیم اونجایی که می لنگه رو چجوری میشه درستش کرد.


و من الله التوفیق :/

سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 00:30

میزنم، پاک میکنم، دوباره میزنم...

میزنم، پاک میکنم، دوباره میزنم، اَه، دوباره بد شد، پاک میکنم، دوباره میزنم، نهههه این رنگی نه، پاک میکنم، اومممم حالا این رنگی ، میزنم، خوشم اومد. همین خوبه.

بلاخره ناخن هام یه رنگ جدید به خودشون گرفتن.

کلی کار نا تموم دارم اما نشستم لاک میزنم. اصلا مگه میشه خانم باشی و لاک زدن بهت انرژی نده؟

لاک زدن یکی از لذت های زندگیِ زنانه ست. 

باید زن باشی تا بفهمی انتخاب کردن رنگ لاک، گاهی چقدر سخت میشه. اما بلاخره تصمیم گرفته میشه و جی جی جینگ، یه رنگ جدید مهمون ناخن ها میشه.

تازه هرچقدرهم لاک داشته باشی، باز کمه. یعنی یه رنگی هست که تو نداری :/

یه رنگ که یهو دلت میخواد رو ناخن هات باشه و بین لاک هات نیست. مثل وقتی که دلت هوس یه چیز خوشمزه میکنه و تو خونه نیست. یه چیزی تو همین مایه ها.

برم ناخن های دست راستم رو لاک بزنم.

شب بخیر.

دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 00:00

دیروز و امروز

دیروز بعد از کلاس، مثل همیشه با ف نشستیم یکم درس خوندیم و بسکوییت و کاپوچینو خوردیم. و البته کمی دردل هم کردیم.  کلاس بغلی تولد گرفته بودن و از اون جایی که دوست ف کیک آورده بود واسه تولد به ما هم کیک دادن. خوشمزه بود.

بعدشم طبق معمول تا ایستگاه مترو پیاده رفتیم، تو راه من پول بیمه روبا عابر بانک پرداخت کردم و بعد از اون گفتم بیا بریم خانه و کاشانه. آخه من دفترایی که میاره رو خیلی دوست دارم، دفترها از سمت چپ شروع میشن؟ و رنگ صفحاتش سفید نیست، کاهی ه. و یه جورایی لیز هستن. خودکار سر میخوره روش و حس خوبی بهم میده.

خلاصه اینکه رفتیم و من یه دفتر نسبتا بزرگ برداشتم و یه دفترچه ی کوچیک عمودی واسه شیفو جان.

وقتی رسیدیم به ایستگاه مترو، از ف خداحافظی کردم و با مترو رفتم خونه ی پدرشوهر. 

یادم رفت بگم، دیروز دو تا از راننده تاکسی ها میخواستن پول بیشتری بگیرن. نمی دونم چرا اینکارو می کنن. من که خپشم نمیاد از این مدل آدما احساس زرنگی کنن با این کار، پس پول رو ازشون گرفتم.

داشتم میگفتم، ناهار رو خونه ی پدرشوهرم خوردم و تا قبل از شام یه سری از تکالیفمو انجام دادم.

اونجا تمرکزم زیاد نیست واسه همین خیلی زمان می بره تا کارامو انجام بدم.

امروز هم شروع کردم به یادگیری طراحی سایت. یکم کتاب خوندم. فیلم کازابلانکا رو واسه اولین بار تا وسطاش دیدم. فردا بقیه ش رومیبینم.

 و اینکه ژله درست کردم، شبیه آکواریوم. جل الخالق :/


پ.ن: باشد که نوشتنم مستدام گردد...۶

پنج‌شنبه 9 آذر 1396 ساعت 13:30

مامان

خیلی خوبه مامان پیشمه. 

سه‌شنبه 7 آذر 1396 ساعت 13:21

داستان

یکی از تمرین ها یا بهتره بگم تکلیف های مربوط به کلاسم اینه که داستان بنویسیم، تم و موضوع داستان ها مشخص هست، حتی کلیت داستان رو هم میدونم. کمتر پیش میاد که خودمون داستان رو تمام و کمال خودمون بنویسیم.

درواقع ما یه داستان کوتاه از نویسنده های معروف رو به انگلیسی میخونیم و بعد داستان رو از زبان یکی از شخصیت های داستان بازنویسی می کنیم. مثلا اگر راوی داستان دانای کل یا مثلا مادر باشه، ما از زبان پسر می نویسیم. 

نکته ی مهم اینه، داستان باید همون باشه امااا تخیل ما می تونه وارد داستان باشه چون راوی عوض شده. در ضمن نوع نگارش خواه ناخواه تغییر میکنه. 


حالا بعدا واستون یکی دو تا از داستان هارو میذارم. بخونید و اگر به نظرتون جاییش مشکل داره بهم بگید. :)

یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 12:33

اُ هنری

یعنی نوشته های اُ هنری به درد خودش میخوره.


اینو دیروز عصر با حرص نوشتم. بنده خدا تقصیری نداشته سبکش این بوده و کلا تو اون زمان همین مدلی می نوشتن دیگه.


توی این شهر شلوغ، داشتن یه دوست خیلی خیلی خوبه. دوستی که همه جوره پایه باشه. راحت باشی باهاش. 

خوشحالم بعد از یک سال و نیم، همچین دوستی پیدا کردم. کسی که مثل یه خواهر هست واسم. 

قدر دوستاتون رو بدونین. اگه مث من یهو از شهرتون برید یه جای دیگه، اون موقع میفهمید که چه نعمت هایی داشتین.

شنبه 4 آذر 1396 ساعت 19:05

مهمونی ... است!

یعنی اینقدر که  تو این دو ماه خونه ی ما مهمون اومده خونه ی مامانم اینا مهمون نرفته :/

آیا منصفانه است؟ من گناه ندارم اما درس که دارم :/

همین که من میشینم درس میخونم و برنامه ریزی میکنم یکی میاد :/ 

جالبیشم به اینه فک و فامیل خودم هستن بیشتر :/


بدم میاد برنامه هامو میریزن بهم.

لطفا وقتی میرید سفر خونه ی فامیلاتون، بیشتر ملاحظه کنید. 

چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 23:06

عمو حسن و میثم

وقتی که گوشهام کیپ شده و شنواییم کم، معلومه میثم رو عمو حسن میشنوم ...

بماند بقیه ی چیزارو چجوری میشنوم :))

سه‌شنبه 30 آبان 1396 ساعت 01:08

از سرکه تا ش ر ا ب

اصن من نمیدونم چجوری سرکه تبدیل به جیز میشه. اونم با نمک.

پارسال ترشی آلبالوم تبدیل شد به یه چیز جیز که روانه ی زباله ها شد. امسالم دونه انگور ها.


مگه میشه؟ مگه داریم؟ نمک و سرکه تبدیل بشن؟؟؟

دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 10:23

بازگشت

تو راه بازگشت به خونه هستم، با آنفلانزای شدیدم رفتم شیراز چون خواهرم اینا دارن مهاجرت میکنن.

الانم با خودشون تو راهیم. چون بارهاشون زیاد بود با اتوبوس اومدیم. 

هنوز بدن درد دارم. کلاس امروزم هم نرفتم. درواقع هنوز نرسیدم تهران که بخوام برم.

این چند روز همه ش گریه و زاری بود. دوری سخته. 

من با بچه های خواهرم بزرگ شدم، اختلاف سنیمون زیاد نیست و بیشتر موقع ها یا اونا خونه ی ما بودن یا من خونه ی اونا.

بیرون رفتنامونم که عالی بود.

الان دارن میرن بیشتر از اینکه نگران دلتنگی ه خودم باشم، نگران حال بابام هستم. تک تک بچه هاش اینور اونور هستن. فقط یه داداشم شیرازه. و این واسه بابای من که عاشق بچه هاش و کلا شلوغ بودن خونه ش هست خیلی دردناکه. 

به ندرت بابامو دیدم که گریه کنه. اما این چند روز به خصوص دیشب مثل ابر بهار گریه میکرد.

پنج‌شنبه 25 آبان 1396 ساعت 18:08

آنفلانزا

خیر نبینه آنفلانزا که الکی الکی خودشو مهمون کرده.

چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 18:21

رفتن یا نرفتن مساله این است!

از اونجایی که کلاسای من روزای زوج هستن و این شنبه رو تعطیل کردن، وسوسه ی رفتن به شیراز در دلم بیدار شده و هی قلقلکم میده. 

یک ماه و خرده ای هست که بابا و مامانمو ندیدم. و همچنین خواهرا و برادرم رو. 

از یه طرف دوست دارم برم پیششون و از طرف دیگه دلم نمیاد همسری رو تنها بذارم.

خیلی حس مزخرفیه. 

هرکدوم رو انتخاب کنم باز دلم راضی نیست :/


چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 00:22

زلزله، جوراب و شعبده بازی :|

این روزا همه از زلزله می نویسند و من سکوت می کنم... 


امروز یه اتفاق عجیب افتاد، ظهر خوابیدم و خب از سرما بیدار شدم، در واقع با یه تاپ و شلوارک و جوراب روفرشی خوابیده بودم. لازم به ذکر است بنده همیشه جوراب پام هست، در فصلهای سرد گاهی با جوراب میخوابم. خلاصه اینکه بعد از یکی دو ساعت حس کردم سردمه و باید بیشتر لباس بپوشم. رفتم دستشویی و اومدم لباسمو عوض کنم، (جزییات مهم هست پس می نویسم) شلوارکمو از پام در آوردم و خب دیدین پاچه ی شلوار گیر میکنه تو مچ پا؟ همونجوری شد و جورابام از پام در اومدن، بعد شلوار پوشیدم و یه لباس آستین بلند و ژاکت بافت ظریف روش (یعنی نوسانات رو در نظر بگیرین :)) ) بعد اومدم جورابمو بپوشم. شلوارک رو از رو زمین برداشتم و یه لنگه از جورابم رو زمین بود، اما یه لنگه دیگه ش رو هرچی گشتم پیدا نکردم. هرچی شلوارکمو زیرو رو کردم نبود، همه نقطه های اتاقو گشتم، حتی تو تخت. نبود واقعا نبود و نیست. 

فکر کنم شعبده باز شدم و حالیم نیست :|


از نظر علمی هرچی فکر کردم دیدم نمیشه غیب بشه. اما نیست... یعنی چه اتفاقی افتاده؟

یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 20:43

همینگوی

امروز داشتم در مورد همینگوی میخوندم، جالبه تو ویکی پدیا‌ فارسی که میخونی یه سری از اطلاعات که‌کلا حذف شده، یه سریاشم که اشتباه ه :/

بگذریم، الان یه حسی شبیه خرمالو دارم. نمیدونم چرا اما فک کنم ناشی از اون فیلمی هست که چند ماه پیش دیدم و رد پایی از همینگوی توش بود.

یه جورایی دوسش دارم هرچند هیچی ازش نخوندم. احتمالا به خاطر اسمشه، همینگوی. :))

چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت 15:14

روزهایی که گذشت

می شود آغاز کرد

زندگی را...


بعد از کلی مهمون داری، امروز یه خورده وقت واسه خودم داشتم و دارم و خب این خودش یه نعمته. کلی کار عقب مونده دارم. قرار بود جا عودی درست کنم، اون شاخه گل رو تو اون حبابی که خریدم جا بدم و شروع کنم به دوختن گل های ریز ِ رومیزی. یه سری کاری دیگه هم دارم که از حوصله م خارج هست که بنویسم.

به این روزا فکر میکنم که هر چیزی رو اراده کنی، خیلی زود به دستش میاریم.  بیشتر منظورم هر وسیله ای و حتی هر مقاله و کتاب و کلیپ و هزار جور جیز میزِ عجیب غریب. اما فقط یه چیزی رو هنوز نمیشه به این سرعت به دست بیاریم، هرچند اینم سرعتش رفته بالا اما هنوزم کند تر از بقیه ست. منظورم یادگیری هست. 

نکته ی دیگه ای که دوست دارم اینجا بنویسم اینه، فهمیدم هر چقدر مطالعه ت بالا باشه، به همون میزان درکت از اتفاقات و حتی فیلم ها بیشتر میشه. اینو قبلا می دونستم اما این روزا واسم ملموسه. و افسوس میخورم لحظه هایی که می تونستم خیلی خیلی بیشتر ازشون استفاده کنم یا تو نت هدر رفت یا با مهمون داری. امیدوارم بتونم کنترلش کنم.


راستی یه کانال خوب هست که کتابای صوتی میذاره. من بیشتر موقع ها وقتی چشمام دیگه خسته هستن و نمی تونم چیزی بخونم و خوابم نمیاد، داستان هارو گوش میدم. 

https://telegram.me/BookTop

اینم از این.


شاد باشید.

پنج‌شنبه 4 آبان 1396 ساعت 19:32

خشکی

هوا خشک شده و من باید از صبح کرم و لوسیون به دست باشم.

آیا این عادلانه ست؟

چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت 19:09

انباشتگی

اینقذه بدم میاد بشینم فایلا و عکسای هارد و لپ تاپو درست کنم، کلا به این نتیجه رسیدم که، انباشتگی بی حالی رو تشدید میکنه. 

تو همه ی زمینه ها هم همینه. 

انگار یه چیزی مانع میشه بشینی و سریع همه چی رو راست و ریس کنی. یه چیزی مث خوره به جونت میفته که حالا ولش کن، بعدا. و همین بعدا بعدا هاااا کار دستمون میده.

مثل من نباشید، همون لحظه اطلاعات و داده هاتون رو راست و ریس کنید.


باشد که رستگار شویم.

چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت 18:12

نگاه ات

نگاه ات 

همه چیز را فاش می کند

من

"تو" را

سال هاست خوانده ام...

چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت 17:44

در هم آنه

از عقده ی ادیپ می گفتم که به خودش گرفت، مرا چه به این چیزها. من ِ بی سواد و ناتوان از تشخیص چه به گفتن ِ این جور چیز ها. والا. شاید هر کسی با من در این باره حرف بزند هیچ وقتِ هیچ وقت به خودم نگیرم. دلیلی نمی بینم که هر برچسبی رو به خودم و حتی دیگران بچسبونم. 

چه به من او همیشه با بزرگتر از خودش رابطه داشته. 

چه به من خیلی چیزها... 

بعد از همه ی این ها، به او گفتم من در جایگاهی نیستم که بخوام قضاوتش کنم. من فقط داشتم در مورد عقده ی ادیپی که در کتاب بوف کور بود حرف میزدم. 

مرا چه به خیلی چیزها... 

---


نمی فهمم کسی رو که به هرکسی حتی پدر و مادر خودشم فحش میده...

---


بعضیا خیلی بوی بدی میدن. انگار اون قسمت از درونشون که گند کرده از بدنشون ساطع میشه.

بوی عرق منظورم نیست، بوی بدن :/

---


شادی یعنی 

آهنگ یه دختر دارم شاه نداره بین آهنگات باشه :))

پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 19:36

دلتنگ خودمم

دلم برای فر فری های موهام تنگ شده، من جز معدود خانم هایی هستم که موهاشون فر هست و راضی هستن. اگه مجبور نبودم اصلا کراتین نمیکردم موهامو. اون موقع ها خیلی خوب بود، تو آینه خودمو میدیدم. 

دلم واسه اون روزایی که صبحا از قیافه ی ژولی پولیم تو آینه خنده م میگرفت تنگ شده. 

دلم واسه جمع کردن فرفریام مثل بستنی بالای سرم تنگ شده.

دلم موهای خودمو میخواد....

جمعه 14 مهر 1396 ساعت 22:23

نماز

جون جدت به من گیر نده. من نماز هر موقع دوس دارم میخونم نه هر روز.

خیلی حرف دارم که بزنم امااااااااا بیش از اندازه حالم بده و خسته م.


چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت 00:24

بدون هماهنگی

یه سری چیزا واقعا واسم جالبه، مثلا بدون هماهنگی حرفامون یکی میشه. انگار از قبل نشستیم حرف زدیم و قرار گذاشتیم اگه فلانی، فلان سوال رو کرد، اینجوری جواب بدیم. 

نمیدونم چی میشه اسم اینو گذاشت. اما هر چیزی هست خیلی خوب و ملس ه. 


+ این به این معنی نیست که قراره دروغی گفته بشه، نه ، اما گاهی نیازی نیست همه چیزارو بیان کرد واسه هر کسی.

یکشنبه 2 مهر 1396 ساعت 09:48

نا مهربان

دوش آن نا مهربان احوال ما پرسید و رفت

صد سخن سر کرد اما یک سخن نشنید و رفت


دیشب تا ٢-٢٠٣٠ داشتم با داداشم حرف میزدم بعد از مدت ها. یعنی یه جمله گفتم که خیلییی زیبا تمام مشاهیر ادبیاتی که خدا رحمتشون کنه، زنده شدن و مردن. جمله یادم نیست اما یه چیزی تو این مایه ها بود،

خواب ؟ تو چرا مگه امروز یکشنبه ای؟

منظور این بود که تو چرا الان خوابی، نرفتی سر کار، مگه امروز یکشنبه ست؟ 

و در جواب داداشم گفت، نه مگه امروز شنبه م. :/ و در ادامه گفت ما تو رو دادیم یکی که ادبیاتت درست بشه، ولی هیچ فرقی نکردی :))


لطفا مثل من نباشید. :))

شنبه 1 مهر 1396 ساعت 19:17

پاییز

پاییز اومد و من همچنان در خواب تابستانی ام ....

چقذه خوبه :))

چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 20:33

تفاوت

تجملات برای آدم های افراطی خیلی چیز عادی ای هست، مثلا فرض کنین آدمی رو که خیلی مقید به دین هست اما، به زندگیش که نگاه میکنی، میبینی اوووف چقدر به همه چیز دقت میکنه، به اینکه کدوم سرویس  طلا رو امشب انداختی و ... از اونور می بینی اون دسته از آدم های تازه به دوران رسیده و یا حتی پوچ هم، تو مهمونیا فقط دنبال اینجور مسائل هستن.
فقط موندم چرا واسه من این چیزا زیاد مهم نیست، حالا از کجا میدونم؟ 
از اونجایی که دیشب یه مهمونی دعوت بودیم و خب من وقتی رفتم اونجا تازه دیدم، به به، همه رفتن شنیون و میکاپ کردن و من خیلی ساده موهامو با یه کش مدل دم اسبی بسته بودم و کلا به این فکر نکرده بودم که سرویس دم دستیمو حتی عوض کنم. در واقع اصن موضوع مهمی نبوده واسه من.
شاید من مشکل دارم، بقیه عادی هست :/
نمیدونم هم کدومش خوبه و درسته اما مدل من اینه، دوست دارم راحت باشم.

سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 00:54

اتاق خواب

- این  چیزارو چرا زدین به شیشه ی اتاق خواب؟

- چون اتاق خوابه :/

- واسه نور؟

- نه، چون رو به رومون آپارتمان مشرف هست :/

- جلو نور رو میگیره؟

- نه روزا روشنایی داریم.

- واسه نور زدین؟

- :/


ملت واقعا یه چیزیشون میشه به خدا. و یا...


- شما در دستشویی خونتون تو هال باز میشه معذوریت ندارین؟

- نه چه معذوریتی ؟؟؟ 



آخه چرا؟

---


یادم رفت نوشت : امروز یه سوسک رو از رو زمین در عالم خواب و بیداری از روی زمین برداشتم و با جیغی بنفش همسر جان و همساده گان را ساعت ٦ صبح بیدار کردم. :)) ما سوسک نداریم از تراس اومده بود، و جالب اینجاست من هر مرقع به سوسک فکر میکنم ظاهر میشه. و جالب تر اینکه به شدت میترسم ازش  و چندشم میشه :((

حالا نمی دونم اینو به حساب شجاعتم بذارم یا شور بختی ه امروز؟؟؟

پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 21:56

زمان

زمان از دستمان در می رود، لیز می خورد، فرار می کند و همچنان دستانمان گره خورده در هم...

پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 00:19

بابا

بابای من خیلیییی خیلی مهربون هست، امااز این مدلاست که احساساتش رو بروز نمیده با صحبت کردن. یه جور دیگه بهت میفهمونه که واقعا دوست داره و مثل کوه پشتت هست.

اماااااااااا این سری واقعا به زبون آورده که دلش واسه من تنگ شده. امیدوارم بشه هفته ی اول مهر رو برم شیراز.

امروز نسبتا روز خوبی بود، خبر خوبش این بود که بالاخره اون کلاسی که میخواستم تشکیل میشه.


انیمیشن کفش قرمز و هفت کوتوله( یه همچین چیزی) رو کسی دیده؟؟؟

چهارشنبه 22 شهریور 1396 ساعت 01:28

هم دست

دست بدی، هم دستِ منی ...

---


این مدت مهمون داشتم، خسته که نیستم ولی از یه سری از کارام عقب موندم...

١. متنفرم از گوشت چرخ کرده هایی که چربی دارن زیادی، یعنی بدجور طعم غذارو میریزن بهم :/

٢. آدم های پست، هر روز تو باتلاق خواری خودشون دست و پا می زنن و کثیف تر میشن.

٣. کوه به کوه نمیرسه، اماااا آدم به آدم میرسه. این چیزی ه که بارها و بارها تو زندگیم دیدم و تجربه کردم.

٤. حداقل به بچه هامون یاد بدیم خودخواه نباشن.

٥. برداشت  هامون بیشتر مواقع وابسته به تجربه های قدیم هست،  لطفا آدم ها رو کلاااا قضاوت نکنین. هر کسی یه رفتاری ازش سر میزنه دلیل نمیشه مثل فلان کس به زندگی نگاه میکنه.


گاهی هرچقدر هم بخوای خوب ببینی، نمیشه. یخ سری واقعیت جلو روت سبز میشن و هی آلارم میدن. 

چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 01:35

تولد آنه

چه زود تولدم شد...

چه الکی الکی ٢٧ سالگیم تموم شد...

من که هنوز باورم نمیشه سنم اینقده، اصن با روحیاتم سازگار نیست انگار. 

بی شک در آینده ی دور، من از این پیرزنای رنگ رنگی ه لاک زده میشم. 


خداجونم شکرت.

دوشنبه 6 شهریور 1396 ساعت 20:34

فضای مجازی

چقدر نوشتم و پاک کردم. شاید چون نمی دونم از کجا بنویسم. به هر حال گاهی باید نوشت. از این باید های ِ باید هست. 

منتظرم همسرم بیاد خونه. 


از خیلی از فضاهای مجازی خوشمان نمی آید بسی، اما نمی دونم چرا و چگونه هنوز توی گوشیم هستن، شما هم همینچور هستین یا من فقط خود آزارم ؟

چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 12:53

:)

این روزا انگار دارم با زمان هماهنگ تر میشم. حالا یا من دارم با اون حرکت میکنم یا اون با من ...

به قول امیل زولا (اگه اشتباه نکنم) : روزی من و زمان به هم خواهیم رسید...


نمی دونم چه حسی دارم، آرامش یا یه چیزی تو مایه های خلسه...


آهنگا اونقدر رندوم هستن که بعد از مایکل جکسون، ویگن میاد :)))


دیروز 2 تا فیلم دیدم، هیچ وقت ظهر نرفته بودم سینما.  تجربه ی جالبی بود اما ترجیح میدم شب یا عصر برم. رگ خواب و سارا و آیدا رو دیدم. از 1:30 تا 5:30 تو سینما بودم. :))


تصور من از خدا واقعا اینه :           


نکته : هر چقدر افکارت مثبت باشن، زندگی راحت تر میشه.

چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 23:32

سن بلوغ

یه سوال بعد از دیدن یه پسر نوجوون تو ذهنم رژه میره، اونم اینکه آیا به بچه م در آینده اجازه میدم هرچی دلش خواست بپوشه یا نه؟

شما چکار کردین یا میکنین؟

دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 13:50

مسواک

من نمی دونم چرا باید از مسواکای قدیمی توی ِ ایران محروم باشیم. خب چرااااااااااااااااا؟ 

اینجانب چندین سال پیش مسواک برقی اورال بی خریدم. اولندش که، سَری اَش  یه مدت تحریم بودیم نبود، حالا هم که کلا خودش نیست 

آخه چه مشکلی با مسواک دارین؟

هرچند که از بلاد کفر واسم فرستادن ولی بقیه چه گناهی کردن؟ 


نکته ی بی ربط،  اینکه، خانم های چادری، جانِ هر کی دوست دارین، بی خیالِ من بشین. 


واما خبر خوب، مامانم و خواهر و جوجه جان دارن میان 

چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت 11:16

خانم مارپل

این روزا شبیه خانم مارپل شدم، یه کارگاه گلدوزی تو دستم هست و می دوزم :)))

حس انگلیسی و فرانسوی بودن بهم دست داده :)

حالا میخوام برم بازار، پارچه بگیرم  واسه رو میزی, همچین حرفه ای شدم، سفارشات پذیرفته میشود :)


شاد باشید.

شنبه 31 تیر 1396 ساعت 12:59

یکم تند روی ...

اصولا ترجیح میدم تو مجلسی نباشم که آدم ها تو حالِ خودشون نباشن و یا بشینن و نوشیدنی های ِ جیز بخورن. نمی تونم بگم هرکی میخوره، آدم بدی ه و باید کشته بشه امااااا خوشم نمیاد و بهتره بگم از نظر من چیز مزخرفیه. بویِ بیمارستان میده. بوی ِ آمپول و سرنگ. 

و اینکه، توی ِ خونه یِ ما حرام است حراااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. embarrassed smiley

حتی بودن ِ شیشه ی خالیش برای استفاده های ِ دیگه حرام است. 

آدم مذهبی ای نیستم اما اساسا با این مشکل دارم و همچنین دخانیات.


به قول ِ مولا جان:


آنکه بی  باده  کند

جان ِ مرا

مست 

کجاست؟


پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 01:46

10 ...

امشب احساسم مث ِ وقتی ِ که مجرد بودم. شب زنده داری هام. آهنگ گوش دادن و نت گردی. هر از گاهی ام یه قرِ ریز در حالت نشسته 

یکم اتفاقات رو بنویسم:

1- جاری ِ بزرگ، باردار شده بود. از یه طرف خوشحال بود و از یه طرف ناراحت. دیروز فهمیدم، بچه تو شکمش مرده، خیلییی ناراحت شدم. هِی یادم میاد هی ناراحت میشم.

2- کلاس ِ فن ترجمه خوبه.

3- هر روز کلی کلمه جدید یاد میگیرم.

4- زندگی آروم ه.

5- قراره برم کلاس سوزن دوزی و کلی چیز درست کنم.

6- اینجا کمتر میام. یه کانال یادگیری زبان زدم تو تلگرام.

7- امروز با آبرنگ خودمو سرگرم کردم.

8- فردا تولد دعوتیم.

9- با دوستِ زاهدانیم قرار گذاشتیم هفته ی آینده بریم بیرون.

10- یکم زیادی تو نت می چرخم باید اینو کنترل کنم.


خداجونم شکرت.


بشنویم... 


خیلی وقت آهنگی ازش گوش نداده بودم.

شاد باشید.

یکشنبه 25 تیر 1396 ساعت 18:36

مهمانی

دست خودم نیست، حوصله ی از این نوع مهمونی ها ندارم که خانما میشینن دور هم و حرف میزنن. کلا یه حرکت پوچ هست. 

همیشه از این مهمونیا بدم میومده، حتی خونه ی خاله م که میرفتیم واسه دعا و یه سری خانم مینشستن دعا میخوندن، من میرفتم تو حیاط واسه خودم میچرخیدم. 

همین الانشم یه سری آدابی که خیلییییییا بلدن، بلد نیستم، اصن دونستنشون به چه دردی میخورن تو زندگیم؟

الانم مهمونی دعوت شدم و نمیرم و میشینم درس میخونم.

مهمونی خوبه اگر کسایی باشن که باهاشون حرف مشترکی داشته باشی که بزنی. من اونجایی که دعوت شدم، تنهام و خسته میشم.

شنبه 24 تیر 1396 ساعت 12:57

کتاب های در دست ِ خوانش...

بی صبرانه منتظرم اینا تموم شن، عجیب هوس کتاب خریدن دارم :))


1- Harry Potter

2- مجموعه قصه های صمد بهرنگی

3- ناتور دشت / جی. دی. سلینجر

4- میرزا / بزرگ علوی

5- قمار باز/ فیودر داستایوفسکی

6- سقوط / آلبر کامو

7- ته خیار / هوشنگ مرادی کرمانی

8- چرند و پرند / علی اکبر دهخدا

9- سفرنامه ناصرخسرو

چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 18:06

شروعی دوباره

امروز پرانرژی وار به جانِ خانه افتادم. هوا کماکان گرم است. 

باید یه قولی به خودم بدم، اونم اینکه هر شب در مورد داستانی که خوندم بیام بنویسم. شاید اینجوری دوباره زیاد زیاد کتاب بخونم. 

باشد که رستگار شویم.


دنبال ِ یه تصویر هستم واسه نقاشی با مداد رنگ. مطمئنا چهره نیست. اگه کسی عکس خاصی داره واسم بفرسته. با تشکر 

dokmeh89@gmail.com


پ.ن: بنده نقاش نیستم.

بعدا نوشت: به گل هام ویتامین C (قرص جوشان) دادم، چیزیشون نمیشه که؟

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 14:47

شیراز

 شیراز بودم ...

به قول سعدی جانم

چه مصر و چه شام و چه برّ و چه بحر

همه روستایند و شیراز شهر


فکر کنم دارم به قبلنای خودم از نظر شادی و انگیزه نزدیک میشم و این خیلی خوبه.


سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 13:56

لبخند

لبخندِ "تو"

زیباترین اتفاق دنیاست

لبخندِ "تو"

مشت محکمی ست بر تمامِ نگرانی های ِ من

لبخند ِ "تو" شیفو جانم

معجزه میکند...


1 2 3 >>